X
تبلیغات
رایتل
آقای او
  
 
 

----------------------
آقای اوثانی
مینا
عادی
بلوت
شاه عباس
بی نمک
بوالفضول الشعرا
ناصر فیض
غریبه
عمو رضا
خاکستر
یه وبلاگ
کسوف
سکوت
سلام
سرآشپز
متال همر
بی بی گل
جاسیگاری
سیاوشون
عبید شاکی
visual c++ 6
احسان آن لاین
به هیچ عنوان
خانم خل و چل
غلاف تمام فلزی
اخبار ساعت 25
هفت خط
سورنا
کوچولو می نویسد
و بدانیم اگر کرم...
منبع موثق
...و غیره
----------------------

کاپوچینو
هفت سنگ
گل آقا
----------------------

Arabian Gulf
----------------------

آرشیو
 
یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1385
در ذکر مصیبت!

این مطلب برای مجله «خونه به خونه» که سازمان فرهنگی و هنری شهرداری آن را در ۵ میلیون نسخه چاپ میکند و به در خانه ی همه  مردم میفرستد، نوشته شده بود ... منتها به علت اندکی مسائل جزئی چاپ نشد! ... ما هم گذاشتیم اینجا!

 

در ذکر مصیبت!

 

آن صاحبان کلنگ و بیل و ماله، آن کار گذاران سطل های زباله، آن برنده‌ی مناقصه و مزایده، آن پیرو اصالت سود و فایده، آن سازمان‌دهنده‌ی آشغالانسهای سه‌چرخه، آن مسئول انتقال قیافه‌ی راین به کرخه!، آن متخصصین انواع لهجه های افغانی، مجری پروژه های تند و سریع و آنی، آن سازندگان سازه‌های زپرتی و بادی، پیمانکاران طرحهای جهادی!

سر و صدا و اصول و ادا داشتند و دارای دبدبه بودند و صاحب  دو قورت و نیم کبکبه!

 

گویند به روزگاران گذشته صاحب کرسی شهرداری وقت تهران را اندیشه بازسازی پایتخت گریبان گرفته بود و شبانگاه در مسجد به دعا نشسته بود و به در گاه حق باری تعالی شکوه می‌نمود و میگفت:

 

پروردگارا!، مرا به عالی همتی و عظیم نفسی و  شگفت معجزتی و نیکو کرامتی و دیگر حقایق و معارف و معانی من جمله  سیاست چرچیل و کیاست آیزنهاور و ریاست استالین و شجاعت رابین هود و عقل انیشتن و نوآوری ادیسون و قدرت تحلیل نیوتون و فصاحت سعدی و بلاغت عطار و ظرافت بهلول و شانس عالی و پول کافی و  چشمان عقاب و زور فیل و غرش شیر و جهش کانگورو و بال پرنده و جهاز هاضمه چرنده و دندان جونده و گوش شنونده (1) و  پای رونده و دست کننده،  مجهز دار تا بلکه از پس مشکلات توان فرسای  این شهر خاکستری پس توانم آمد!

 

و تا چهل روز در این دعا بود و سر به گریبان فرو برده بود و بنا به بعضی از نسخ، سر به بیابان و بادیه هم گذاشته بود .... تا آنگاه که سروش بر او وارد شد!

 

گفت ( سروش گفت) : هان ای شهردار، حرف حسابت چه می باشد؟

گفت ( شهردار گفت) : مرا درد این شهر است، چه کنم؟

گفت ( سروش گفت) : یک طرح جهادی راه بینداز و با تمام نیرو بریز یک محله را بساز و برو بعدی!

گفت ( شهردار گفت) : ای ول!

گفت ( معلوم نیست چه کسی گفت!) : و برای این کار پیمانکارانی مشخص کن تا در مناقصه ‌ی آن برنده شوند و کار برود در بخش خصوصی انجام شود  و پول بچرخد که این شکلی خیلی خیلی توپ میباشد!

 

پس آن شهردار رفت و این طرح را پیاده کرد و این پیمان‌کاران در آن مناقصه برنده شدند و این سطل های زباله را در آن کوچه ها و خیابانها آن طور که می‌دانید برپا کردند و لکه گیری نمودند و رنگرزی کردند و قس علی هذا ... اما با اولین باران پاییزی لکه های آفسالت بدل به چاله شد و محتویات سطل های زباله به جای آن آسفالت در این چاله!  

 

و خداوند پیمانکاران پدرسوخته را آفریده بود!

 

پاورقی:

1 – لابد در زمان عطار "شنونده سانان" از برای خودشان یک رسته ای از حیوانات بوده اند و حالا دیگر منقرض شده اند!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 275177


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها