X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
آقای او
  
 
 

----------------------
آقای اوثانی
مینا
عادی
بلوت
شاه عباس
بی نمک
بوالفضول الشعرا
ناصر فیض
غریبه
عمو رضا
خاکستر
یه وبلاگ
کسوف
سکوت
سلام
سرآشپز
متال همر
بی بی گل
جاسیگاری
سیاوشون
عبید شاکی
visual c++ 6
احسان آن لاین
به هیچ عنوان
خانم خل و چل
غلاف تمام فلزی
اخبار ساعت 25
هفت خط
سورنا
کوچولو می نویسد
و بدانیم اگر کرم...
منبع موثق
...و غیره
----------------------

کاپوچینو
هفت سنگ
گل آقا
----------------------

Arabian Gulf
----------------------

آرشیو
 
دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1382
جامعه عادی
یک روز آقای او همین جوری الکی به سرش زد که برود بیرون از خانه ، توی جامعه ، ببیند چه خبر است بلکه یک چیز جذاب پیدا کند . برای همین هم بلند شد و زنگ زد به سوم شخص مفرد تا باهم بروند توی جامعه قدم بزنند ( پاورقی : خود او می گوید دختر خاله ام است راست و دروغش پای خودش !) سوم شخص مفرد اول از این پیشنهاد خیلی کیف کرد اما بعد یکهو یادش افتاد که شایعه شده جامعه دارد منفجر می شود بنابر این گفت که این کار به نظرش خطرناک است و احتمالا مامانش اجازه بیرون آمدن در چنین شرایطی را به او نمی دهد . اما او تصمیمش را گرفته بود و حتما می خواست برود ببیند یک جامعه در حال انفجار چه شکلی است .

از خانه که آمد بیرون اول مواجه شد با یک هوای عادی که به طور خیلی عادی گرم بود . بعد سوار یک تاکسی عادی شد تا به میدان اصلی جامعه برود . توی راه دو سه تا آدم عادی سوار و پیاده شدند و راننده تاکسی هم به طور عادی از آنان پنجاه چوق بیشتر از قبل گرفت و مسافر ها هم به طور عادی هیچ اعتراضی نکردند . توی میدان اصلی جامعه دوتا ماشین به طور خیلی عادی با هم تصادف کرده بودند و یک ترافیک عادی ناجوری هم پشتشان درست شده بود و راننده ها همه داشتند خیلی عادی به زمین و زمان فحشهای آبدار عادی می دادند . یکمی آن ور تر یکی به طور خیلی عادیی از زور فشار های وارده دیوانه شده بود و مردم هم با تعجب عادیی نگاهش می کردند . سینما یک فیلم در پیت عادی گذاشته بود که خیلی خالتور بود ، نمایشگاه هنری یکسری کارهای بی سر و ته کانسپچوآل عادی گذاشته بود و یک سری آدم هنری عادی هم رفته بودند برای یک بازدید عادی از آنها . یک بانک عادی مسابقه سپرده های عادی گذاشته بود و به برندگانش ماشین های عادی جایزه می داد. دو نفر عادی عاشق هم شده بودند و داشتند عادی توی خیابان راه می رفتنند .ساندویچ فروشی به طور خیلی عادیی سس قرمز پر از فلفلی را ریخته بود توی همبر گر های عادی اش به طوری که عادی عادی پدر آدم در می آمد دوتا گاز عادی به آن بزند . اتوبوسها شلوغ عادی بودند ، درختان سبز عادی بودند ، خانه ها دراز و کوتاه عادی بودند ، مردم کچل و مو دار عادی بودند ، این عدای بود ، اون عادی بود و....

آقای او که دید همه چی در سطح جامعه عادی است خیلی عادی حوصله اش سر رفت و برگشت به خانه و دوباره زنگ زد به سوم شخص مفرد و خیلی عادی ماجرای عادی بودن جامعه را برای او تعریف کرد و بعد هم باهم قرار گذاشتند که بروند یک پارک عادی و برای این عادی بودن جامعه بنشینند یکمی غصه های عادی بخورند و آبغوره بگیرند و آه و فغان عادی بکنند بعد هم بروند از لحاظ ایدئولوژیکی در مورد عادی بودن تحقیق کنند و ....

* * *

هنوز پنج ثانیه از مکالمه او و سوم شخص مفرد نگذشته بود که جامعه خیلی عادی ترکید و عادی عادی نابود شد تمام شد رفت پی کارش !

از او و سوم شخص مفرد هم در حال حاضر هیچ اطلاعی در دست نیست . اگر خبری به دستمان رسید سعی می کنیم به صورت خیلی عادی آن را اعلام کنیم تا شما خیلی عادی از آن مطلع شوید .

مرسی!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 275173


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها