X
تبلیغات
نماشا
رایتل
آقای او
  
 
 

----------------------
آقای اوثانی
مینا
عادی
بلوت
شاه عباس
بی نمک
بوالفضول الشعرا
ناصر فیض
غریبه
عمو رضا
خاکستر
یه وبلاگ
کسوف
سکوت
سلام
سرآشپز
متال همر
بی بی گل
جاسیگاری
سیاوشون
عبید شاکی
visual c++ 6
احسان آن لاین
به هیچ عنوان
خانم خل و چل
غلاف تمام فلزی
اخبار ساعت 25
هفت خط
سورنا
کوچولو می نویسد
و بدانیم اگر کرم...
منبع موثق
...و غیره
----------------------

کاپوچینو
هفت سنگ
گل آقا
----------------------

Arabian Gulf
----------------------

آرشیو
 
دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1382
باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت

یک شب با توری همه شب رفته بودیم و سحر در کنار بیشه ای خفته . روشنفکری که در آن سفر همراه ما بود ناگاه نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت . چون صبح شد گفتمش آن چه حالت بود ، گفت دیدم که بلبلان به نالش در آمده اند روی درخت و کبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه ، اندیشه کردم مروت نباشد همه در حال اعتراض به پدیده جهانی شدن و من به غفلت خفته !

 

دوش مرغی به صبح می نالید                 گفتم که مام اعتراضی کنیم روش

یکی از دوستان مخلص را                     مگر آواز من رسید به گوش

گفت آخر چه ربطی داشت                   حرف تو و جیک آن مدهوش 

گفتم این رسم باکلاسی نیست            مرغ در اعتراض و من خاموش !

 

 

حکایت

یکی از مشایخ را پرسیدند از حقیقت روشنفکری ، گفت پیش از این جماعتی بودند بصورت پریشان و درمعنی پریشان تر ، بعدا جماعتی شدند به صورت پریشان و در معنی پریشان تر الان هم که همه شان توی زندان اند و بعدا هم که بیرون بیایند ، جماعتی می شوند به صورت پریشان و در معنی پریشان تر !

 

چو هر ساعت به رایی دگری                همان به که از بیخ ور بپری

نگه کن که پیر طرقت چه گفت              " توه از تیر تپر، پرتری ترپری"!

 

 

حکایت

در مجله فلانک  وقتی کلمه ای همی گفتم به طریق شعر سپید با مخاطبی افسرده و دل مرده ، سر از عالم صورت به عالم معنی نبرده . دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند . دریغم آمد تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران ، پس  گفتم به درک سیاه رنگ ، ول کردم رفتم فرنگ!

 

فهم سخن چون نکند مستمع                ول کن بابا خیر سرت شاعری

شعر سپید گر که نشد حالیشون            مشکل ایشونه و از کاهلی

 

 

حکایت

دبیر کل حزبی ، روشنفکری را دید ، گفت : هیچت از ما یاد آید ؟ گفت بلی، همیشه. که حکما گفته اند  : هستمت فتیر .... دوست دارم بد  !

 

هر کس که نباشد سر او جای بند     {...}شعر که ببافد همگان می فهمند

 

 

حکایت

یکی از بزرگان حرف مخالف در شکم (!) پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد ! .  گفت ای دوستان مرا در آنچه بکردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به من رسید ، شما هم به کرم معذور دارید !

 

شکم زندان حرف است ای خرد مند              ندارد هیچ عاقل حرف دربند

چو حرف اندر شکم پیچد نگه کن                 بچرخ و سوی باد شرطه در کن !

 

 

حکایت

از صحبت یاران حزبی ملالتی پدید آمده بود . سر در بیابان ری نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که بر طبق قانون اقدامات تامینی و تربیتی مصوب 1339  مجلس شورای ملی سابق توقیف شدم و در خندق اوین با مجرمان مالی ام به کار گل بداشتند . یکی از روسای حزب را که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت ، گفتم : ای فلان بگوی تا از قیدم خلاص کنند گفت : بهه مگه کوری... خودم هم جامه زندان به بر دارم !

 

زینهار از قرین بد زنهار         و قنا ربنا عذاب النار

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 275173


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها