X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
آقای او
  
 
 

----------------------
آقای اوثانی
مینا
عادی
بلوت
شاه عباس
بی نمک
بوالفضول الشعرا
ناصر فیض
غریبه
عمو رضا
خاکستر
یه وبلاگ
کسوف
سکوت
سلام
سرآشپز
متال همر
بی بی گل
جاسیگاری
سیاوشون
عبید شاکی
visual c++ 6
احسان آن لاین
به هیچ عنوان
خانم خل و چل
غلاف تمام فلزی
اخبار ساعت 25
هفت خط
سورنا
کوچولو می نویسد
و بدانیم اگر کرم...
منبع موثق
...و غیره
----------------------

کاپوچینو
هفت سنگ
گل آقا
----------------------

Arabian Gulf
----------------------

آرشیو
 
یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1382
دار غیر فانی
داستان :

یک روز آقای او همین جوری الکی تصمیم گرفت دارفانی را وداع بگوید و مرحوم شود. او قبلا هم از این کار ها کرده بود و برای تنوع دست به یک سری کارهای محیر العقولی زده بود که نگو و نپرس ، اما سابقا خیلی راحت از تمام آن ماجرا ها جان سالم به در برده بود و این بار قصد داشت به خاطر همان تنوع جان سالم به در نبرد ببیند چه مزه ای است!
خلاصه همچین که دار فانی را ول کرد و رفت توی دار غیر فانی ؛ دم در دونفر مامور معذور جلوی مرحوم او را گرفتند و شروع کردند به سوال و جواب ...

-سلام برادر! .... کارت شتاسای لطفا!
-ببخشید برادر...من تازه آمده ام .... کارت ندارم!
-مصاحبه ورودی هم هنوز انجام نداده اید حتما؟
-خیر برادر....من زیاد وارد نیستم...مصاحبه هم مگر دارد؟
-بله ... برای ورود به اینجا باید مصاحبه بدهید ...
-ای سایه ی برادری ات هیچ وقت از سر ما کم نشود ... حالا من چه کارکنم... بدون مصاحبه خطر ناک نباشد یک وقتی...؟
-نه خطر که البته ندارد ... اشکال ندارد، من و این برادر همکارم مصاحبه هم می توانیم بگیریم اگر می خواهی همین جا یک مصاحبه صحرای از شما بگیریم تمام شود برود پی کارش...!
-قربان دستت کار ما را راه بینداز بعدا جبران می کنم... دستتان درد نکند....

مامور اول لب تابش را باز کرد وشروع کرد توی شبکه دایل آپ کردن تا پرونده آقای او را بیاورد. مامور دوم هم آقای او را کشید کنار، پای یک درخت خشکیده وشروع کرد به انجام مصاحبه ی مقدماتی تا پرونده حاضر بشود...

-خوب برادر بفرمایید ببینم شما هنگام دخول به این دار با پای چپ تشریف آوردی یا با پای راست؟
- واله چه عرض کنم .... یادم نیست ... نمی دانستم مهم است ...
-خوب این هیچی...بفر ماید ببینم ذکر المحب المقصرین چند بند دارد؟
-چی...بند ...
-اااوووف خوب پس این طور....بفرمایید ببینم شما موقع ارتحالتان ذکری مکری چیزی هم زمزمه می کردی یا خیر؟
-راستش را بخواهید من کمی آنورمال ارتحال کردم برای همین این چیزهای که شما می فرمایید را نمی فهمم جی است....
-یعنی چی که آنور مال ارتحال کرده اید؟
-راستش یعنی اینکه به جهت حال کردن ارتحال کرده ام ببینم چه مزه ایست....برای تنوع بوده است...
-برای تنوع؟...وا... ( خطاب به برادر همکارش) برادر!...شما هیچ به خاطر داری توی این 10-15 هزار سالی که بنده و شما اینجا هستیم یک میتی جهت حال کردن ارتحال کرده باشد؟....این را نداشتیم قبلا...؟
-بله برادر....بگذار یک سرچ کنم ببینم............بعله... این یک مورد جدید است...تا حالا نداشته ایم...!
-ای بابا....حالا چه کار کنیم....حکم این میت بنده خدا چه می شود ؟
-نمی دانم....می خواهی ببینم کی آن لاین است تا یک استفتائی بکنیم؟
-ببین برادر....ببین شاید آن میت پری شبی که طلبه بود و رفتیم کاخش برایش یک سیستم بستیم از ذوقش الان آن لاین باشد..... ببین...

آن دو مامور بی چاره مشغول استفتاء و چت و سرچ شدند آقای اوهم گفت که من حوصله ام سر می رود می روم یک گشتی می زنم بر میگردم ....

آقای او همین طوری که داشت برای خودش چرخ میزد رسید به یک کیوسک مطبوعاتی غیر فانی ، پیش خودش گفت که یک مجله ای چیزی بگیرم بلکه بیشتر با رسم و رسوم این دار آشنا بشوم و از مصاحبه سر بلند بیرون بیایم ، برای همین رفت به طرف کیوسک مطبوعاتی ومشکلش را به آقای کیوسک مطبو عاتی غیر فانی گفت . آقای کیوسک کمی فکر کرد وبعد هم گفت که دوتا نشریه در این رابطه وجود دارد یکی " پیک مصاحبه " که اسامی قبول شده ها را چاپ می کند و آگهی کلاسهای کنکورهای زنجیره ای معتبر راهم دارد و مقالات خوبی هم دارد و آن یکی هم " کیهان کنکوری " است که سوالات توپ چاپ میکند و با نفرات اول مصاحبه ورودی هم مصاحبه دارد....

خلاصه آقای او این دوتا مجله را خرید و رفت کلاس هم ثبت نام کرد و شب روز افتاد به درس خواندن و کنکور آزمایشی – زنجیره ای دادن و......

در حدود یک سال که گذشت آن دو مامور معذور بنده خدا که کل کار و زندگی شان را تعطیل کرده بودند و روی مساله آقای او کار می کردند ، با آقای او تماس گرفتند و گفتند که مساله را حل کرده اند و آقای او باید سر فلان ساعت بیاید بهمان جا تا حکم بهش ابلاغ شود و بعد هم مطابق آن حکم با او رفتار شود....

آقای او هم طی آن مدتی که داشت آخرین یاداشت هایش را مرور کرد و شبها را هم همه را بیدار ماند تا موعد مقرر رسید...
مامور معذور اول یک پاکت نشان آقای او داد و گفت :
-حکم شما این تو است .... برای در آوردن آن مجبور شدیم من و این برادر همکارم هفت جا ماموریت برویم... وسط جنگ به خاطر شما دو بار رفتیم نجف و بر گشتیم....
-آقا دستتان درد نکند....انشاء الله جبران کنم ....شما واقعا مامور های وظیفه شناسی هستید...
-خواهش میکنم برادر.... عیبی ندارد....اما لطف کن دفعه بعد کار آنورمال نکن که یک جماعتی را ممکن است سر کار بگذاری....
-بله...چشم...چشم....حالا این حکم ما چی شده است...می شود بخوانید ببینم...؟
-بعله....حکم شما این است که شما یک " میت قهرمان " شناخته شده ای !
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه شما دیگر مصاحبه-پصاحبه ندارید....سربازی هم ندارید... یکسر تشریف می برید جهنم و خلاص....
-جهنم....؟
-بله دیگر اینجا هرکی میخواهد برود جهنم باید توی مصاحبه قبول بشود بعد برود آنجا . تمام وسایل فسق و فجور هم آنجا مهیا است و کلی حال می دهد. اگر هم رفوزه بشود هم می برندش بهشت همه اش چهار تا حوری می دهند دستش و تا آخر دنیا باید با آنها سر کند که خیلی کسل کننده است...... البته شما یک امکان دیگر هم دارید آن هم اینکه بر گردید توی دار فانی دفعه بعد نورمال ارتحال کنید و بعد بیاید عین یک میت آدم مصاحبه ورودی بدهید ببینیم کجا قبول می شوید....
-.....

* * *

خلاصه آقای او برگشت به دنیای فانی و الان حدود 200-300 سال است که دیکر حاضر به باز گشت نیست....!




پایان


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 275173


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها